با من مثل کودکی هایت باش !

برای روشنایی ست که مینویسم اگر همیشه و همه جا تاریک بود هرگز نمینوشتم ...

به نام خدای من ... خدای دختری که دیوانه وار روی لبه ی نازک مرگ و زندگی ، عاشق می شود ...

دوازدهم فروردین نود و یک ... 

یک سال از آخرین باری که توی این صفحه ی کوچک جیغ کشیده ام گذشته است ...

یک سال یعنی سیصد و شصت و پنج روز ، و من احساس می کنم این عدد اصلا برای آنچه که بر من گذشته است مناسب نیست ...

نوشته هایم را که مرور می کنم ، میترسم از خودم ! همیشه موجود عجیبی بوده ام ... همیشه پا گذاشته ام در جایی که نباید ، چیزی را گفته ام که نباید ، جوری بوده ام که نباید ... من تلفیق تمام نبایدهای جهانم که مقابلت نشسته ام با تو از عشق های کودکانه حرف می زنم ... 

میدانم وقتی به همچین جای کوچک و دورافتاده ای باز می گردم آن هم بعد از یک سال ... یعنی ... یعنی احتیاج دارم خودم را دوباره خارج از تمام روابطم ، تمام اتصالات مضحکی که به دنیای بیرون میشود داشت ، مرور کنم ...

همین چند روز پیش بود که دیدم چقدر میترسم ... درست است که من مضطرب به دنیا آمده ام اما ... همیشه دختر جسوری بوده ام ... بماند که معنای جسارت برای هر کس فرق می کند ... ترس برای من از سرطان بدتر است ... 

نباید برای من که کودکی ام را روی لبه ی پشت بام عروسک بازی می کرده ام ،ترس معنایی داشته باشد ... 

انسان باید همیشه از دلبستگی هایش بترسد ... دوستش دارم و این توجیه مناسبی برای هرگونه وابستگی ای نیست ... 

نمیشود ارتفاع دوستت دارم را با ارتفاع پشت بام خانه ی کودکی ام مقایسه کرد و ترس از نبودنش را با ترس از هیولای درون کمد ... متاسفانه اندکی بزرگ شده ام ، البته اندکی و این دلیل نمیشود مهسای کوچک صدایم نکنی ، چرا که همچنان نسبت به تمام زنان تاریخت زیادی کودکم ... بله اندکی بزرگ شده ام و ترس هایم ، ترس های وحشی تری هستند ... میتوانند بیشتر از گرگ های قصه های جنگل های تاریک ، درنده باشند ... 

نمیخواهم حال خوبی که با او دارم را از دست بدهم ... تمام عشق همین است ... حتی نه من مهم ام نه تو ... تنها احساسی که میان دو نفر جریان پیدا می کند ، عشق را با ارزش می کند ... در غیاب تو ، دوستت دارم ... در کنار تو ، دوستت دارم ...

عشق برای من حکم آب و نان را دارد ... به این صفحه که نگاه می کنم می بینم همیشه حتی وقتی هیچ کسی نبوده هم جوری عاشقانه نوشته ام که می شود باور کرد همیشه عاشق بوده ام ... از روزی که یادم هست به دوست داشتن فکر می کردم ... اما کمتر حوصله ی تجربه اش را داشته ام ... همیشه فکر می کردم همه چیز باید کاملا اتفاقی اتفاق بیافتد ، هرگز برای آن چه که انتظارش را دارم ارزشی قائل نبوده ام ... من ، دختری نبودم که بتواند به چیزهای معمولی تن بدهد ... و این گونه بود که همه چیز دیوانه وار شد ... 

چقدر خوشحالم که بعد از مدت ها می توانم برای خودم بنویسم ... اهمیتی ندهم که چه کسی میخواند یا چه و چه و هر چه ... 

سالی که گذشت ... هزار سال بود ... همه چیز در عین یکنواختی کسل کننده اش ، طوفانی بود ... زود می گذشت و دیر ... 

من فرصت کردم چیزهای ساده ای را در شکل عجیب ترشان تجربه کنم ... قابل توضیح نیست ... من فرق کرده ام ... نه این که خیال کنید اهلی شده ام نه ... هیچ کس نمی کند طبیعت وحشی را رام کند ... هر چقدر که از گیاه های سمی ام کم کنند باز هم ذاتا وحشی ام ... نباید باورم کرد ... من خودم هم از خودم می ترسم ... اما گاهی دوست دارم کسی در من خانه کند ... در من آواز بخواند ... زندگی کند ... وقتی دوست دارم راه را برایش جوری باز می کنم که احساس کند اهلی ترین زن جهانم ...  

این روزها گاهی شبیه مادرم میشوم ... پدرم نمی تواند بفهمد ... معشوقم نمی تواند بفهمد ...فقط خودم میفهمم چقدر حال خوبی ست که گاهی زیادی زن بشوی ... 

دور و برم پر از آدم های جورواجور است من اما تنها تعداد معدودی را می بینم ... بقیه قاطی منظره ها یک دست می شوند ... و من فکر می کنم چقدر دیوانه تر شده ام که این قدر در خودم فرو میروم ... 

انگار هر سالی که میگذرد اعتیاد آدم به تنهایی بیشتر می شود ... دوست داری آدم ها بیشتر ازتو فاصله بگیرند البته گاهی هم دوست داری بعضی ها این قدر نزدیکت باشند که در هم فرو بروید ...

من زندگی عجیبی دارم ... آدم هایی که دوستشان دارم ، آدم های عجیبی اند ... من ذاتا با شگفتی در آمیخته ام ... دوست دارم جوری زندگی کنم که هر چیزی بتواند معجزه ای تعبیر شود ... 

این روزها خسته ام ... گاهی عقده های کودکی ام زیادی اژدها می شوند ... گاهی توهمات دیوانه وارم بیشتر هجوم میاورند سمت ته مانده ی ذهنم ... گاهی در مرز نازک تنفر و دوست داشتن سرگردان می شوم ... همه چیز مثل همیشه است با این تفاوت که دیوانگی هایم در عمق بیشتری اتفاق می افتد دور از چشم همه ... 

من بیست و دو ساله شده ام و این جفت شدن دو تا دو یعنی نمی تواند بی معنی باشد ...

نیازم به نقطه ی امن را احساس می کنم ... این که دلم میخواهد وقت گریه تنها به یک آغوش پناه ببرم یعنی اتفاقی که منتظرش بودم افتاده است ... 

نه پدرم شاعر بود ، نه مادرم ، هیچ کس در خانه ی ما به کلمه بها نمی داد ... معشوقم قلم دستم داد ... شعر مرا به مردی وصل کرده است که تمام قد شاعر است ، وقتی حرف میزند ، وقتی نگاه می کند ، وقتی راه می رود ، حتی وقتی حواسش نیست و با من بازی های کودکانه می کند ... 

نمیدانم برای دختری که پر از احساسات عجیب غریب است ، عشق چگونه می تواند این قدر خوشایند باشد ... اصلا نمی دانم این عشق چیست ... 

به من چه که راجع به این چیزها حرف بزنم اصلا ... من فقط زندگی می کنم ... و البته پیش میاید اوقاتی که مثل الان خودم را به مردن بزنم که کمی استراحت کنم ...

آدم است دیگر گاهی از بودنش خسته می شود ... دوست دارد دهانش را ببندد ، دستش را ، پایش را ... هیچ کار نکند فقط نگاه کند و بنویسد ... حتی دوست داشتن هم برایم سخت است وقتی خسته ام ... 

همیشه فکر می کنم آدم هایی که ناگهان سر و کله یشان پیدا می شود و به سرعت جای خودشان را در زندگی ات باز می کنند ، آدم هایی مهمی اند ... نباید از آدم های مهم به خاطر ترس از دوست داشتنشان گذشت ... آن ها از رویای ما آمده اند ... 

من قبل تر ها دختر جسورتری بودم ... امروز تصمیم دارم برگردم به همان جسارت... که این قدر نترسم از این که دوستم نداشته باشند ... 

فعلا از نوشتن خسته شدم ... باشد برای بعد :) 

مهسا 

 

نوشته شده در ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

الحق من ربک فلا تکونن من الممترین ، ولکل وجهه هو مولیها فاستبقوا الخیرات این ما تکونوا یات بکم الله جمیعا ان الله علی کل شی قدیر ... حق همان است که از طرف خدا به سوی تو آمد پس هیچ شبهه به دل راه مده ، هر کسی را راهی است به سوی حق که بدان راه یاید ، پس بشتابید به نیکی ها که هر کجا باشید همهء شما را خداوند نزد خود خواهد آورد و محققا خداوند بر همه چیز تواناست ... صد و چهل و هفت ، صد و چهل و هشت ... بقره ...

به نام خدای من ... خدایی که توی این اوضاع بی ثباتی احساساتم ، تنها نقطهء ثابت درونم شده ... خدایی که هستهء پر جاذبهء مداری ست که این روزها مدام دارم دورش میچرخم .... خدایی که برعکس آدمها به شک های مداومم جوابی غیر از سکوت و طفره میدهد ، نشانه هایی که وقتی دنبالش را میگیرم میرسم به معجزه ... خدایی که تنها موجودیتی است که هرگز به واقعیتش شک نکرده ام ، درحالی که حتی گهگاه به واقعی بودن خودم وقصه ام مشکوکم ...

سلام ... یازدهم فروردین ماه سال تازه واردی که بر اساس تقویم میشود سال نود ... هنوز اینجا همان اتاقم که تحول سال هیچ تاثیری رویش نداشته ...

و من ... که خیلی گذشته از آخرین باری که انگشتهایم را کوبیده بودم روی این دکمه های همیشگی ... دنبال دلیل این همه تاخیر نیستم ... از خودم نمیپرسم چرا ... که اگر بپرسم باز میرسم به آسمان ریسمان بافتن های همیشگی ام ... خلاصه این که توی این چند وقته خیلی اتفاق ها افتاد که بی مقدمه بود و هرچند اوایل فکر میکردم که نا به جاست اما حالا به جا بودنش را باور کرده ام ...

از آخرین باری که نوشته ام تا امروز ، هم خیلی چیزها تغییر کرده ، هم هیچ چیز عوض نشده ... مثل همیشه دچار چندگانگی ام ... مثل همیشه به دلیل موجه چند رنگی ام میتوانی صدایم کنی خانوم رنگین کمان ... مثل همیشه میتوانی به واقعی بودن تمام احساساتم و تمام حرفهایی که میزنم شک کنی ... مثل همیشه من خودم به تنهایی هزار نفرم ... هر روز یکی از انبوه مهساهایی که درونم زندگی میکنند از خواب بیدار میشود ... و هر روز دچارم به تجربهء دوبارهء جهان در حالی که چشم بسته میتوانم تمام جزئیاتش را توصیف کنم ...

همه چیز بی نهایت به چشمم آشناست ... با اتفاق هایی که می افتند به قدری راحتم که انگار هزار بار قبل از این توی همین موقعیت قرار گرفته باشم ... مثل همیشه توی همه رابطه های انسانی ، به قدری خوب و مناسب نقش طرف مقابل را بازی میکنم که جای هیچ تردیدی را برای هیچ کس نمیگذارم ... من حفظم ، گریه کردن را ، خندیدن را ، دوست داشتن را ، فراموشی را ... حتی گاهی این قدر توی نقش هایم غرق میشوم که باور میکنم همینم ...

نیستم ... نیستم ... عزیز دلم ... دختری که روبه رویت می نشیند و مهر تایید میزند به تمام باورهای جهانی ات من نیستم ... گوش کن ... خوب گوش کن به زیر صدای نوشته هایم ... تنها این جاست که بلدم مثل خودم حرف بزنم ...

طبیعت وحشی ام را باور کن ... برای راحتی من ... خوب بودنم را رد کن ... من مرز نازک خوبی و بدی را برای خودم این قدر کم رنگ کرده ام که نمیفهمم کجای قصه خوبم و کجای قصه بد ... مگر کسی برای طبیعت صفت خوب و بد قائل میشود ... چقدر انسان بودن سخت است ... چقدر سخت است که قبول کنی باید توی یکی از این دو تا صف آدم خوب ها و آدم بدها جای بگیری ... من خیلی خیلی علنی پا پس میکشم از همهء این گروه بندی های دائمی ... من دوست دارم همچنان روی درک خودم از خودم پافشاری کنم ... بگذار به طبیعت وحشی یک قارچ سمی برگردم ... این طوری با خودم راحت ترم ... از بچگی هم وقتی توی ردیف بچه های مدرسه و فک و فامیل ، اسمم را قاطی دخترهای خوب رد میکردند ، کلی مسخره ام می آمد و کلی توی دلم به حماقتشان میخندیدم ... هنوز همینم ... سکوت میکنم و توی دلم قهقهه میزنم ...

هیچ حسی خالص نیست ... هیچ وقت هیچ دوست داشتنی صرفا دوست داشتن محض نیست ... آمیخته ای است از افکار و امیال و احساسات دیگر ... من تاریخچهء تمام احساسات بشری را از حفظم ... کافیست نگاهم کنی ، چشمهای من در عین تلاش همیشه موفقیت آمیزی که برای گول زدن همه و ساده جلوه دادن خودم میکند ، به شدت بلد است تا ته همهء آدمها را بخواند ... مشکل همین جاست ، این که چند نگاه ، چند جمله ، نخ محکمی است برای رسیدن به ته کلاف کوتاه قصهء هر کس ... من زیادی همه چیز را حفظ کرده ام ... حس کسالتی که این روزها توی تمام رگهایم موج میزند از همین جا سرچشمه میگیرد ...

بلدم خودم را به نفهمی بزنم ... همان قدری که بلدم پیش خودم تمام افکار چندش آور بعضی ها را توجیه کنم ... بلدم خیلی بی تفاوت باشم نسبت به تهاجم همه جانبهء انسان های اولیه ... ما داریم برمیگردیم به اصالتمان ... ما داریم دوباره به غارهایمان فرار میکنیم ... به نقطهء امن ... نگاه کن جایی که امروز ایستاده ایم امن ترین و بی خطرترین نقطهء ممکن هم اکنونمان است ... به انتخابت ، به جایگاهت در زندگی نگاه کن ، به نقشی که داری ...

این قدر همهء احساساتم را رد کرده ام ... که تنها هیجانی که توی لحظه بروز میکند را باور دارم ... کسی توی جهانم نیست که تاثیر دائمی روی ریتم قلبم داشته باشد ... مگر این که بخواهم خودم را گول بزنم ... گهگاه هیجان اکتشافی هست نسبت به آدمهایی که رد تفاوت را توی افکارشان پیدا میکنم ... یکی هست ... یکی که دارم نخش را دنبال میکنم ... از هیجانی که وقت مرور شعرهایش دارم ، میفهمم که هنوز به طرز ناباورانه ای حوصلهء  ماجراهای جور واجور را دارم ...

هه ... بگذریم ... کلی درس انباشته شده دارم ... مسیر طولانی نرفته هایم روبه رویم قد میکشد ... برای ایستادن برای مکث کردن ... وقت ندارم ...

دلم میخواهد بی حس  تر از اینی که هستم باشم ... با وجود کم خونی ای که توی همهء دخترها هست و توی من هم هست دلم میخواهد بروم اهدای خون را تجربه کنم ... به نظرم میتواند برای چند ساعت این قدر بی حالم بکند که بتوانم دقیق تر روی صدای قلبم که مدتهاست دیگر نمیتوانم بشنومش تمرکز کنم ... احتیاج دارم که زنده بودنم را باور کنم ... احتیاج دارم یک احساس واقعی را تجربه کنم ... این روزها هیچ حس عمیقی ندارم ... حتی نفس کشیدنم را نمیفهمم ...

این که مدام تنها توی خیابان های شلوغ قدم میزنم و به هیچ چیز فکر نمیکنم ... این که دیگر به آن پل بلند همیشگی که یک روز دوست داشتم از رویش بپرم هیچ حسی ندارم ... این که خوابهایم سراسر واقعیت میشود ... این که تمام رفتارها و اتفاق ها را حدس میزنم ... این که دیگر از هیچ کدام از بازیهای شهربازی ذوق زده نمیشوم ... این که ... همه چیزهایی که این روزها بعنوان زندگی ام تعریفش میکنم ... نگرانم میکند ... نگران خودم ... نگران قلبم ...

من خوبم ... اصلا گریه نمیکنم ... زیاد میخندم ... کمبود توجه هم ندارم ... همه چیز ظاهرا عالی به نظر میرسد ... ولی خوش ندارم این جوری بماند ... دلم ماجرا میخواهد ... ماجرایی که بتوانم باورش کنم ... و حسی که تمام وجودم را تسخیر کند ...

کاش یکی دیوانه تر از من پیدا میشد ... یکی که قد من هزار نفر باشد ... یکی که نمیتوانستم رویاهایش را حدس بزنم ...

فعلا که خبری توی دنیای من نیست ... من سرگرم آینه و لوازم آرایشم ... بی حس ... بی فکر ...

یکی هست ... یکی که درون من مدام فریاد میزند دوست دارد بنویسد ... دوست دارد با کلمه ها زندگی کند ... این روزها تنها صدای درونم همین صداست ... لطفا مرا بخوانید ... مرا بشنوید ...

میخواهم زنده باشم ...

مهسا

 

نوشته شده در ۱٢ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

قال اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیء قدبر ... بگو بار خدایا ای پادشاه ملک هستی ، تو هر که را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هر که خواهی ملک و سلطنت بازگیری ، و هر که را خواهی عزت دهی و هر که را خواهی خوار گردانی ، هر خیر و نیکویی به دست توست و تنها تو بر هر چیز توانایی ... آیه بیست و شش ... آل عمران ...

به نام خدای من ... خدایی که وقتی دلم بی هوا ، هوایش را میکند ... نزدیک می آید و تمام دلتنگی کودکانه ام را حوصله میکند ... خدایی که فقط خودش بلد است چطور هقهق ام را بند بیاورد ... و حواسم را از تمام چیزهای بدی که توی دنیا هست پرت کند ... که مجذوب مهربانی عجیب غریبش بشوم ... خدایی که هر قدم که به سمتش میروم ، هزار قدم به سمتم برمیدارد ... خدایی که فکر بودنش همیشه خوشحالم کرده ...

سلام ... سی ام دی ماه هشتاد و نه ... توی اتاقم ... که حالا دارد هوای سرد را تجربه میکند ...

وقتی نمینویسم یا کم مینویسم ... نگرانم شو ... منی که با نوشتن زنده ام ... منی که نفسم به نفس این کلمه هایی که پشت هم میچینم بند شده ... وقتی نمینویسم حتما اتفاق مهمی افتاده ... این قدر مهم که برای نوشتنش هم باید صبر میکردم ...

باید فکر میکردم ... باید فرصت میدادم که تمام جهان از درونم بگذرد ... باید خالی میشدم که دوباره شوق لبریز شدن توی سرم بیفتد ...

این قدر توی سرم همهمه بود که صدای باران را هم که از همهء صداهای دنیا قشنگتر است نمیتوانستم بشنوم ... توی روزهایی که باران زیاد می آمد ، من گوش نکردم ... توی اتاقم کز کرده بودم و دنبال بهانه میگشتم برای گریه کردن ... فقط چند بار آن هم اتفاقی وقتی که از مدرسه برمیگشتم و باران می آمد ، خیس شدم ...

هه ... مدرسه ... امتحان ها تمام شده ... و من هنوز هیچ حس خاصی ندارم ... من مدتهاست که هیچ حس خاصی ندارم ... انگار دیوار کشیده اند بین من و دنیای بیرون ... دیوار ضخیمی که فرو ریختنش انگار دیگر ممکن نیست ...

اهل دروغ و ادا نیستم ... زندگی میکنم ... همان طوری که از من میخواهند ... توی رابطه ها مثل همیشه به خوبی نقش طرف مقابل را بازی میکنم ... من تمام دیالوگ هایم را از قبل حفظ ام ... همه چیز را پیش از این که اتفاق بیفتد میتوانم پیش بینی کنم ...

نه این که خوشحال نباشم ... خوشحالم ... مثل همیشه ... مثل روز اولی که به دنیا آمدم ... خوشبختم ... توی خانه ای که امن ترین جای دنیاست ... روی بازوی پدرم میخوابم و رویا میبافم ... رویای روزی که دنیا تمام میشود و آدمها میفهمند که چقدر احمق بوده اند ... احساس میکنم همه چیز حوصله ام را سر میبرد ... توی هیچ رابطه ای احساس راحتی نمیکنم ...

خنده ام میگیرد از آدمهایی که سعی میکنند متفاوت باشند و تکراری بودنشان از چشمشان میریزد بیرون ... خنده ام میگیرد از آدمهایی که فلسفه بافی میکند و زمین و آسمان را به هم گره میزنند که بین احساس خودشان و احساس بقیه آدمها فرق بگذارند ... دوست دارم بلند بلند به همهء آدمهایی که دور و برم ادای متمدن بودن را در می آورند بخندم ... دوست دارم توی گوش همه داد بکشم ... که نه ... هیچ چیز توی دنیا عوض نشده ... ما هنوز با انسان های اولیه فرقی نداریم ... فقط یاد گرفتیم که حرف بزنیم ... حرف مفت ... یاد گرفتیم که نفهم بودنمان را پشت کلمه های قلمبه سلمبه قایم کنیم ... پشت بهانه های پوچ ...

عمیق نگاه کن ... به دنیایی که سعی میکنی خودت را با آن تطبیق بدهی ... به آدمهایی که شکل غریزه اند ... شکل ابتدایی ترین احساسات بشر ... هر چقدر بیشتر غرق این دنیا باشی احمق تر میشوی ...

دوست دارم با خودم با همه رو راست باشم ... دوست دارم ساده زندگی کنم ... ساده حرف بزنم ... دوست دارم خیره نگاه کنم ... بلند بخندم ... بی ادب باشم ... دوست دارم راحت نفس بکشم ... هر جا که دلم خواست هر کاری که دلم خواست بکنم ... از چه قانونی تبعیت کنم ؟! نه من نمیتوانم برده وار زندگی کنم ... من آدمم ...

وقتی برف بارید ... من سرد بودم ... حتی چسبیدن به بخاری هم نمیتواند یخ دستهایم را آب کند ... اتفاقی که باید می افتاد ، افتاده ... من دوباره به سرم زده ... دوباره دارم خودم را مرور میکنم ... خودم را درون خودم مرور میکنم ... نه درون رابطه ها ... اشتباه ما آدمها همین است این که همیشه خودمان را درون رابطه هایمان تعریف میکنم ... من بیرون از همهء روابطم ، بیرون از همهء چیزهای تکراری تعریف شده ، با خودم رابطه دارم ...

به آسمان صاف امشب نگاه میکنم ... به قرص ماه که همیشه جذبم میکند ... در من زمستانی بیدار شده است سردتر از زمستان امسال ... از این یخ بستگی خوشحالم ... به اصالت تمام احساساتم فکر میکنم ... به این که این روزها نفس کشیدنم هم زندگی محض است ... من تمام زیبایی های بکر جهان را نفس میکشم ... توی سرم  هیچ فکری نیست ... این قدر دیوانه شده ام که هر روز تا دیر وقت توی خیابان میچرخم و با خودم شعرهایی که نمیدانم از کجا بلدم را زمزمه میکنم ... بلند میخندم ... هی بستنی میخورم ... سردم نمیشود ...

توی همهء شیشه ها به انعکاس خودم نگاه میکنم ... به دختری که همیشه تنها  بوده ... از خودم میترسم ... از این همه جزر و مد ... از این همه احساس وحشی ... خیال میکردم بعد از این همه سال بین آدمها زندگی کردن ، دست کم ، یک کمی اهلی شده ام ... اما نه ... هر روز بیشتر از روز قبل خودم را شبیه قارچ های سمی وسط جنگل های انبوه میبینم ... قارچ های سمی خوش رنگ ... نمیفهمم چه بلایی سرم آمده ...

کاش اینجا نبودم ... کاش ... نه از من نترس ... من به طرز احمقانه ای خوبم ... این قدر خوبم که دلم به حال همهء آدمها میسوزد ... این قدر خوبم که ... حتی اگر توی گوشم هم بزنند به روی خودم نمی آورم ... دلم به حال همهء آدمهایی که نمیدانند چقدر بیخود دارند دور خودشان میچرخند میسوزد ... همهء ما خیلی ساده فقط دنبال یک طنابیم .... که از این لنگ در هوا بودن نجاتمان دهد ... دنبال امنیت ... دنبال آرامش ... دنبال غار ... درست مثل انسان های اولیه ...

دلم غار میخواهد ... دلم امنیت میخواهد ... دلم همهء چیزهای خوبی که تمام عمر از خودم دریغ کرده ام را میخواهد ... دلم آغوش میخواهد ... همیشه ترسیدم ... ترسیدم که ... دارم به کودکی ام باز میگردم ... به احساسات بکری که ساده شکل میگرفت ... میخواهم تمام صبح های زود زندگی ام را با شوق تجربه کنم ... مثل هفت سالگی ام ... مثل تجربهء اولین روز بیرون از خانه ...

از وابستگی متنفرم ... شاید اگر قضیهء مسخرهء عادت کردن نبود ، خیلی عمیق تر میشد که زندگی کنیم ... دوست داشتن ها ، عشق ها ، حتی رابطهء خونی ... وقتی تبدیل به عادت شد ... بی ارزش ترین احساس دنیاست ... به بدبختی هم اگر عادت کنی ، از نبودنش احساس کمبود میکنی ... خیلی خنده دار است ... ما خیلی ساده اشتباه میکنیم ... به رنج کشیدن عادت میکنیم ، به روابطی که زجرمان میدهد ... بعد از فکر نبودنشان دلهره میگیریم ... دارم به این نتیجه میرسم که هر چند وقت یکبار باید همهء زندگی ام را فراموش کنم و طوری با آدمها برخورد کنم که انگار دفعهء اولیست که میبینمشان ... شاید این طوری دوست داشتن هایم بیشتر طول بکشد ...

دارم به طرز وحشیانه ای تمام زندگی را از اول تجربه میکنم ... تمام احساساتی که میتوانم داشته باشم را تا ته سر میکشم ... من نیاز دارم که قارچ سمی بودنم را باور کنم ... طبیعت وحشی و آشفته ام را ... و همهء اتفاقاتی که پشت هم دارد می افتد ... مهم نیست راجبم چه فکری میکنند ... به خودم اجازه میدهم متغیر باشم ... هر جوری که دلم میخواهد ... وقتی احساسات آدم اصل باشد جاذبه میگیرد ... زمین جاذبه پیدا کرد چون اصل بود ، چون به طبیعت خاکی خودش متعهد ماند ... چون اجازه داد تمام چیزهایی که موجودیت دارند درونش ریشه بدوانند و در عین حال از همهء این ها مستقل بود ...

آسمان و ریسمان به هم میبافم ... که به اینجا برسم ... به این که عشق جایی درون خود ماست ... طناب اصلی دست خود ماست ... حالا میشود این طناب را به هر طناب دیگری گره زد ... میشود این عشق را به هر کسی نسبت داد ... مهم این است که قصه های دنیا تمام شدنی نیست ... و نقش اول تمام این قصه ها خود ماییم ...

این قدر قدرت دارم که به خیلی ها حماقتشان را ثابت کنم ... اما حوصله ندارم وقتم را تلف کنم ... گذشته ام را تف میکنم توی سطل آشغال ... حتی تنهایی هم میتوانم از پس تمام زندگی ام بر بیایم ...

مهم نیست جهان به چه سمتی میرود ... من به سمت خودم میروم ... تنهایی ... به سمتی که بکرترین رویاها را توی خودش جا داده ...

من برف خیلی دوست دارم ... دوست دارم بچگی کنم ... به کسی چه مربوط ... وقتی نمیرنجم یعنی دیگر برایم هیچ اهمیتی ندارد ... چیزهای مهم از دست رفتنی نیستند ...

گوشوارهء پروانه ای ام را می اندازم ... موهایم را دورم میریزم ... و قهقهه میزنم ...

خدایا بابت همه چیز ممنونم ...

مهسا

 

نوشته شده در ۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء لا اله الا هو العزیز الحکیم ... خداست آن که صورت شما را در رحم مادر می نگارد هر گونه که اراده کند ، خدایی جز آن ذات یکتا نیست که به هر چیز توانا و داناست ... آل عمران ، آیهء شش ...

به نام خدای من ... خدایی که وقتی حوصلهء هیچ کس را ندارم ، جوری بودنش را به رخم میکشد که حوصله ام میاید سر جایش ... خدایی که وقتی هیچ چیز روی زمین پابندم نمیکند ، تو را مقابل چشمم میاورد که جفت پایم چسب دنیایی شود که تو تویش هستی ... خدایی که وقتی نخ زندگی ام را توی شلوغی فکر و خیالم گم میکنم ، طناب محکمش را دستم میدهد که تمام زندگی ام را به خود خودش وصل کنم ...

سلام ... بیست و ششم آذر ماه هشتاد و نه ... جمعه شب ... فردای شبی که شام غریبان بود ...

گریه میکنم ... از خط اول گریه میکنم ... دیشب کوچهء آرزوها پر از شمع بود ... تو هنوز نمیدانی کدام کوچه را میگویم ... چقدر دلم میخواست دستت را میگرفتم و میاوردمت اینجا ... چند تا کوچه بالاتر از کوچهء خودمان ... من توی همان کوچه تو را آرزو کردم و تو برگشتی ... تمام روزهایی که غمگینم را توی همان کوچه گریه میکنم ... کاش میشد ... کاش بودی که نشانت بدهم ...

کم مینویسم ... بیشتر فکر میکنم ... توی سرم پر از خیالات درهم برهم شده ... پر از چیزهایی که نوشتنی نیست ...

همین هفتهء پیش که باران نمیخواست ببارد و ما داشتیم توی حباب آلودهء شهرمان خفه میشدیم ... همین هفتهء پیش که همه دعا میکردند باران ببارد و نمیبارید ... من فقط یک جمله نوشتم ... نوشتم : دعای تو گیراست ، دعا کن باران بگیرد ... به دعای تو ایمان دارم ... به این که خدا صدای تو را و لحن حرف زدنت را به اندازهء من دوست دارد ... فردای همان روز باران گرفت ... تو چه توجیهی برای این معجزه داری ... تو چرا برای من بیشتر دعا نمیکنی ...

گریه میکنم ... به جای تمام این روزهایی که سرد و بی روحم گریه میکنم ... گریه میکنم به جای تمام خنده های بلندم ... اما خوبم ... حالم بهتر از همیشه است ... به آخرین تصویری که از تو دارم فکر میکنم ، به این که هنوز نزدیکی ، به این که هنوز هستی دور و برم که نگاهت کنم ... به همهء این ها فکر میکنم و ته دلم خدا را شکر میکنم ...

کم مینویسم اما نقاشی میکنم ... هر جا که دم دستم باشد و دلم بخواهد ... کف دستم ، لای جزوه ، روی دستهء صندلی ، روی دیوار ، پای تخته و حتی توی برگهء امتحان ... هنوز ادامهء همان نقاشی های بچگی ام را میکشم ... من از توی همین چیزهای کودکانه راه پیدا میکنم که دوست داشتنم را به تو بفهمانم ...

هیچ وقت آدم بزرگ نبودم ... حتی ادای دختر خانم ها را هم نمیتوانم در بیاورم که ساکت گوشه ای بنشینم و بچه بازی  هایم را فراموش کنم ... تو تمام بچگی هایم را دیده ای ، تو تمام بچگی هایم را میفهمی ... تو به کارهای عجیب غریبم  لبخند میزنی ... و من خیلی آرامم ... با این که میدانم چیزی به موعد تمام شدن مدرسه یمان نمانده ...

گریه میکنم اما دلم به جای محکمی قرص شده انگار ... به همان که آنچه مهم است از دست نمیرود ... تو را ، خودم را و تمام چیزهایی که دوست داشتنی ست را ، مثل پروانه کوچولوهای رنگی رنگی پرواز داده ام ... نمیجنگم ... همین جا مینشینم و زندگی ام را میکنم ... موهایم را کوتاه میکنم ، لباس رنگی میخرم ، آرایش میکنم ، گردش میروم ، با آدمها معاشرت میکنم و مثل تمام دخترهای خوشبخت دنیا زندگی ام را میکنم ... اما ته دلم به تو بندم ... و ادامهء دیوانگی ام را که با تو شروع کردم زندگی میکنم ... 

هنوز صدای دسته های عزاداری ادامه دارد ... من به نذری های مادرم اعتقاد دارم ... به این که اتفاق های خوب حتمی اند ... به این که وقتی دل آدم صاف شود ، هر کاری بکنی ، قشنگ میشود ...

لباس مشگی آدمها با هم فرق میکند ... عزاداری ها شبیه هم نیست ... مزهء نذری ها با هم تفاوت دارد ... ته چشم هر کسی نوشته که نگاهش به چیست ... من از لباس مشگی تو حظ میکنم ... عزاداری من توی خانه نشستن و فکر کردن به امام حسینی ست که خیلی تنها بود ...  نذری مادرم که با عشق و اشک میپزد از همهء نذری ها خوشمزه تر است ...

رفیق ... وقتی خواب میمانم و منتظرم میمانی ... دلم به این دوستی قرص تر میشود ...

من دختر ترسویی نیستم ... دنبال محکم کردن جای پایم هم نبودم ... حتی اگر جایی برای پابندی به من هم نداشته باشی ، پایت می ایستم ... چون دلم به دلت بند شده ... دلت را به دل من بند کن ... این نخ پاره شدنی نیست ...

قصهء ما ، قصهء بچه هاست ... با من باش و بگذار که ادامهء قصه یمان را با همان دستخط بچگی هایمان بنویسم ، تو فقط باش ، نوشتنش با من ... این قصه هیچ چیز هم که برایمان نداشته باشد ، به درد بچه هایمان میخورد ... حداقل شبها برای بچه هایمان قصه ای برای تعریف کردن داریم ... لنگ قصهء شب نخواهیم ماند ... به درد خواب کردن کودکانمان که میخوریم ... پس به خاطر بچه هایمان با من بچگی کن ...

چشم خیلی ها به ماست ... من هیچ وقت یواشکی نبودم ... همیشه خودم را جیغ کشیدم ... تو مرا بشنو ... این جیغ بلندی که ممتد شده را بشنو ... من این همه بال بال میزنم که توی قصهء تو نقش بگیرم ...رنگ خودم را میپوشم که توی قصهء تو معلوم باشم ...

مینویسم که زنده باشم ... مینویسم که یادم بماند ... که یادت بماند ... دوست داشتن تنها راه نجات ماست ...

مطمئنم که رفاقت از رابطهء خونی هم قوی تر است ... مهم نیست علم حرفم را تایید کند یا نه اما احساس میکنم برای اهدای خون یا حتی اهدای عضو رفیق گزینهء مناسب تری ست ... رفیق ، رفیق را پس نمیزند ...

باز دارم آسمان ریسمان میبافم ... بهتر است کمتر بنویسم ... مختصر و مفید این که دوستت دارم ...

مهسا

 

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

و لا نکلف نفسا الا وسعها ولدینا کتاب ینطق بالحق و هم لایظلمون ... و ما هیچ نفسی را بیش از وسع و توانایی او تکلیف نمی کنیم و نزد ما کتابی است که سخن به حق گوید و به هیچ کس هرگز ستم نخواهد شد ... مومنون ، شصت و دو ...

به نام خدای من ... خدایی که هیچ کس نمیتواند که حواسش را از من پرت کند ... خدایی که همیشه سر وقت به دادم رسیده ... همیشه سر  بزنگاه ... درست وقتی که یک کم مانده همهء دلخوشی های فسقلی ام از دستم بیفتد زمین ... خدایی که از اول قصه تا آخر من و تو را محکم محکم توی بغلش نگه داشته ... حتی وقتی که من و تو این قدر توی خودمان غرقیم که حوصلهء بغل هم نشستن را هم نداریم ...

سلام ... بیست و یکم  آبان ماه هشتاد و نه ... عصر جمعه ای که شبیه هیچ کدام از جمعه های زندگی ام نبود ...

من خوبم و ... نقطه سر خط ...

هیچ وقت ترسو نبودم ... روی لبهء پشت بام ، توی کمد خیلی تاریک ، وسط تفنگ بازی آدم بدهای شانزده آذر ، روی خط قرمز دوست داشتن ، سر جلسهء امتحان های نیم ترم ... نمیترسم که بروم ... نمیترسم که خودم باشم و نمیترسم که بخاطر این خودم بودنم دوستم نداشته باشند ... من همینم ، همیشه همین بودم ... فقط از یک چیز میترسم ... همیشه از همین میترسیدم ... از این که تو ، تو که برایم خیلی عزیزی از من برنجی ... برنجی ... دلت بشکند از من و تمام کارها و احساسات و حرفهای دیوانه وارم ... آن وقت یکهو قهر کنی و برای همیشه بروی ... من از این که برای آدم خوب های زندگی ام ، آدم بده باشم میترسم ...

رفیق ... من از خندهء تو میخندم ... از گریه ات گریه ام میگیرد ... اما توقع ندارم که تمام وقت و احساست را برای من بگذاری ... هیچ وقت هیچ توقعی از تو نداشتم ... اشکالی ندارد ، به تلفنم جواب نده ، به من اس ام اس نده ... اما با من قهر نکن ... همین که دوستم باشی کافیست ... من از نبودنت میترسم ... از این که روزی بیاید که تو دیگر به من لبخند نزنی میترسم ... گریه گریه گریه ...

مینویسم که باورم کنی ... مینویسم که یادت بماند ... مینویسم که زنده باشم ... همیشه قبل از این که دستم سمت کاغذ برود به خودم گوشزد کرده ام که آهای دختر بیخودی ننویس ... جمله هایی که مینویسیم قدرتمندتر از افکاریست که توی سرمان بالا پایین میکنیم ...

بچه که بودیم دوست داشتم چپ دست باشم ... خیلی تمرین کردم ولی نشد ... امروز با همین دست راستی که عادی ترین راه نوشتن است مینویسم ... با دست راستی که یک روز فکر نمیکردم این قدر به درد بخور باشد ... با دست راستم برای همهء آدمهای چپ دست زندگی ام  که نوشتن شان برایم خیلی تماشایی است و برای همهء آدمهای راست دست زندگی ام که مثل خودم میتوانند روی همهء صندلی های کلاس راحت جزوه بنویسند ...

من چقدر آسمان ریسمان به هم میبافم ... مقدمه ، مقدمه ، مقدمه ... همیشه این قدر مقدمه چینی میکنیم که حرفهایمان از دهن میفتد ... بگذار این دفعه داغ داغ حرف بزنم ... من امروز بی نهایت دلشوره دارم ... امروز همهء صحنه ها به چشمم آشنا بود ... انگار قبلا تمام امروز را زندگی کرده باشم ...

اگر امروز روز آخر قصه ام باشد چی ... خیلی وقت است که به خودم این جمله را یادآوری نکردم ... خیلی وقت است که حتی وقت نکردم به خودم به تو به دلم فکر کنم ... تو هم مثل منی ... این روزها به همه حق میدهم که برای هم وقت نداشته باشند ... ساعت ها کفاف زندگی کردن ما را نمیدهند ... کاش ساعت بیست و چهار به بعد را که معلوم نیست وجود دارد یا نه میدادند به آدمهایی که برای با هم بودن وقت کم آورده اند ... میدادند به من که ... قرضش بدهم به تو که خستگی در کنی ...

حواست هست که همهء اتفاق هایی که برایمان میافتد معجزه است ... حواست هست که وقتی مینویسم دوستت دارم ، وقتی دوست داشتن هنوز توی جهانم وجود دارد ، معجزه است ... میفهمی که وقتی هنوز میشود که همدیگر را ببینیم معجزه است ... نه حواست نیست مثل من که یک ماه حواسم نبود ... یک ماهی که ننوشتم ... یک ماهی که همش فکر میکردم که بهانه ای برای نوشتن ندارم ... چقدر ما آدم ها فراموش کاریم رفیق ... از من بعید بود ، از منی که این همه اهلی شدم ... که فراموش کنم همین که هنوز اجازه دارم توی چشمت نگاه کنم و سلام کنم ... کلی خوش به حالم شده ...

پر توقعی عادت آدمهاست ... توی این شلوغ پلوغی دنیا چطور میشود توقع یک گوشهء دنج را داشته باشیم ... وقتی این همه کار نکرده داریم ، باید همین لحظه های کوتاهی که کنارم هستی را تا ته سر بکشم ... درس و کلاس و دانشگاه ، امتحان و کوییز و پروژه ، کنکور ارشد ، فکر رشته و شغل ، آینده ای که نمیدانیم چطوری میشود ساختش ... و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر ... همهء این ها هست ... این روزها این قدر اعصاب ضعیفم که به تو هم حق میدهم بداخلاقی کنی ...

نترس که دوستت داشته باشم ... دوست داشتن تنها راه نجات ماست ... وقتی دوستت دارم راحت تر با همه چیز کنار میایم ... وقتی قلبم به جای قرصی مثل قلب تو بند است ، کمتر فکر و خیال بیخود میکنم ... من با تو خوشبختم ...

نترس که دوستت داشته باشم ... پشت این دوست داشتن هیچ انتظار و وابستگی و مسئولیتی نیست ... من حتی توقع توجه همیشگی تو را هم ندارم ... فقط باش ... که از دور نگاهت کنم و تو لبخند بزنی و من به خوشبختی ام مطمئن تر بشوم ... نترس که دوستت داشته باشم ... هر وقت که از من خسته شدی بگو که بروم ... بخاطر راحتی تو حاضرم از کرهء زمین محو شوم حتی ... ببین ببین چقدر دوستت دارم ... این قدر که حتی دیگر نه نق میزنم ، نه لجبازی میکنم ، نه قهرقهرو و لوسم ، نه گیر میدهم ، نه حسودم ... حتی کاری به کارت ندارم که راحت زندگی کنی ... فقط دلم نمیخواهد که بروی که فراموشم کنی که دوستم نداشته باشی ...

رفیق ... من از آینده نمیترسم ... ما خوشبخت متولد شدیم ... به پیشانی من نگاه کن ، هنوز خط فرشته ها معلوم است ، ببین چقدر درشت نوشته اند ، دختر خوشبخت ... چتری هایم را میریزم توی صورتم که آدمهای حسود این همه خوشبختی ام را که تهش میرسد به تو ، چشم نکنند ... کاش از این گردنبند های وان یکاد که من دارم تو هم گردنت مینداختی ... این طوری خیالم راحت تر بود که چشمت نمیکنند ...

به انگشتر پروانه ای ام که حالا جانم به جانش بند شده نگاه میکنم ... به پروانه کوچولوی دوست داشتن ... که همیشه توی مشتم بوده ، قایمکی قایمکی ... و حالا روی انگشتم نشسته ... میفهمی یعنی چی ... یعنی من دیگر هیچ چیز قایمکی ندارم ... ببین همه میدانند که دلم غش میرود برایت ... یعنی من دیگر هیچ کسی را زورکی نگه نمیدارم ... ببین آویزانت نیستم ...

من همین طوری هم خوشبختم ... تو زندگی خودت را بکن ... فقط وقتی که هستی ، وقتی که هستم ، کمی فقط یک کوچولو به من هم حواست باشد ... در حد لبخند ... در حد بگو بخندهای همیشگی مان ...

گریه ام گرفته دوباره ... من زیادی دلنازکم ... این روزها زیادی اشکم دم مشکم شده ... اما هنوز همان مهسای همیشگی ام ... با همان شیطنت های همیشگی ...

از پدرم ممنونم بابت این که امروز برایم پنج تا بستنی جورواجور خرید ... تا به حال این همه بستنی را یکجا برای خودم نداشته ام ... باورت نمیشود که هر پنج تا را پشت هم عین قحطی زده ها با ذوق خوردم ... از مامانم بابت این که برای عروسی خواهر سارا رفته برایم پیراهن خوشگل پیدا کند ... از رفقایم بابت این که با هم توی دانشگاه خیلی میخندیم ، نهار خوشمزه میخوریم ، توی راه شعر میخوانیم و آهنگ گوش میدهیم ، سر کلاس حرف میزنیم و اسم فامیل و گل یا پوچ و بازی استراتژیک و خاله بازی و یک عالمه کارهای خوش گذرانی میکنیم ... از رفقایم بابت دنیای شاد کودکانهء مشترکمان ممنونم ...

رفیق جان ... من با تو خیلی خوشحال ترم ... اگر تو نبودی از این که بابامیر زیادی کرده توی من ، این همه خنده ام نمی گرفت ... اگر تو نبودی این استاد کپل هندی درس مسخرهء هوش این همه به من و تو گیر نمیداد و این همه خوش نمیگذشت ... اگر تو نبودی من سر کلاس آز سیستم عامل که ندارمش نمی آمدم و این همه نمیخندیدم از بازی های ته کلاسمان ... اگر تو نبودی من این همه مسخره و محکم چادر سرم نمیکردم که بخندیم ... اگر تو نبودی ...

من همهء لحظه هایی که باهم تا ته زندگی را میکنیم دوست دارم ... و اصلا مهم نیست که این روزها کمتر وقت داریم ...

مطمئنم که توی آینده ام ادامه داری رفیق ... خودم پایت را به آینده ام میکشم رفیق ...  

من خوشحالم و خوشبخت ... زندگی کن ... من تا وقتی که میدانم تو مثل خودت داری یک گوشهء دنیایمان زندگی میکنی ، زنده میمانم ... نگران من نباش ... راهم را پیدا میکنم ... مثل قبل از این ... و یک چیز مهم دیگر ... آسمان به زمین بیاید و زمین به آسمان برود من از حرفم از دوست داشتنت برنمیگردم ... حالا حالا ها هستم ... حالا خود دانی ...

پنج شنبه صبح زود کف دستم نوشتم که آنچه مهم است میماند ... حالا دیگر اصلا نمیترسم ... تو مهمی پس میمانی ... آن چه مهم نیست از دست میرود ... چیزی که به من قدرت میدهد همین باورهاست ...

دعا ، قضای حتمی را هم دگرگون میکند ... دعا میکنم هر روز که خدا تو را برایم نگه دارد ...

اگر وقت کردی و حوصله داشتی ... رنگی بپوش ... خوشحالم میکنی ...

مهسا

نوشته شده در ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

و لا تمنن تستکثر و لربک فاصبر ... و بر هر که احسان کنی منت مگذار و عوض افزون مخواه و برای خدایت صبر پیش گیر ... سوره مدثر ... آیه شش ...

به نام خدای من ... خدایی که درست وقتی که دستم خالی خالی بود ، دستم را به دست تو بند کرد ... خدایی که وقتی داشتم مثل همه میرفتم توی صف آدمهای معمولی ، پایم را به سنگ دوست داشتنت گیر داد که بخورم زمین و بلند که شدم جاذبهء تو مرا کشید سمت خودم ... به نام خدای من ... خدایی که بیخودی هیچ کس را سر راه هیچ کس دیگری نمیگذارد ... خدایی که خداست ...

هجدهم مهر ماه هشتاد و نه ... من و یکشنبه ای که توی اتاقم قد میکشد ...

سلام ... بغض میکنم و رو به رویت مینشینم ... تو لبخند میزنی ... لبخندت خلاصهء تمام قهقهه های بچه هاست ... من بغض میکنم ... شب چشمهای تو همیشه پر ستاره ست ... پلک میزنم ، قلبهایم از گوشهء چشمم هی میریزند ... تو هنوز توی چشمهایت ستاره داری ... از همان ستاره هایی که توی بچگی از آسمان جمع میکردیم ...

خدا به همه به قدر کافی ستاره داده ... ستاره داده برای وقتهایی که دنیا خیلی خیلی تاریک میشود که نترسیم که گم نشویم ... اما آدم بزرگ که بشوی سال به سال ستاره ها هی کمتر میشوند ... آدم بزرگ که بشوی دیگر چشمهایت برق نمیزند ... من از چشمهایی که برق نمیزند میترسم ...

من و تو ... این قدر ستاره داریم که میتوانیم قرض هم بدهیم ... انگار خدا دست برده توی کیسهء جادویی اش و تمام ستاره ها را یکجا پاشیده توی چشم تو ... حواست به ستاره هایت باشد ...

پاییز شده ... عادت دارم پاییز زیاد گریه کنم ... عادت دارم پاییز بیشتر دلتنگی کنم ... چقدر حرف نگفته داریم من و تو ...

دوباره تمام راه مدرسه را گریه کردم ... مثل بچه ها ، مثل روز اول مدرسه ... تمام ترسی که توی دلم جمع شده بود را گریه کردم ... چقدر کودکم من این روزها ... توی حال و هوای بچگی هایم گم شدم انگار ...

نه جا مدادی ام ، نه لوازم تحریر تازه ام ، نه جزوه ای که خوش خط مینویسم ... هیچ کدام به کارم نیامد ...

روی دستهء صندلی ، روی تخته ، روی دیوار ... غریبی میکنم که بنویسم ... فقط کف دستم حس نوشتن دارم ... بغضم گرفته ... چقدر دختر خوبی بودن کار سختی ست ... چادر سر کردن از همهء این ها راحت تر است ...

من چقدر ماتم این روزها ... تو زندگی میکنی ، من فقط نگاه میکنم ... حس میکنم تماشاچی ام ... و تو منظره ای که چشم برداشتن از آن ممکن نیست ... میترسم خشکم بزند ... میترسم مات شدن عادتم بشود ...

خوبم ... خوشحالم ... بهانه ای برای گریه زاری ندارم ... تو این قدر خوبی میکنی به من که توی دلم قند هی آب میشود ... بمیرم الهی اگر بخواهم بهانه بگیرم ... کور شوم اگر ببینمت و خدا را هزار بار شکر نکنم ... بخدا تقصیر من نیست ... مقصر پاییز است که فصل گریه داری است ... تو که خوب میدانی من همین قدر که زیاد گریه میکنم زیاد هم میخندم ... تو بهتر از من میفهمی دلیل این همه بی تابی فقط دلشوره هایی ست که مدام از فکر و خیال های بیخودی ام سر چشمه میگیرد ... تو میفهمی ... تو این روزها بیشتر از همهء آدمها ته دلم را میبینی و ته چشمم را میخوانی ... دوست داشتن تو غنیمتی ست و بودنت نعمت محض ...

برمیگردم سمت تو رفیق ... سمت تو که یک خط در میان مخاطب نوشته هامی ... بعضی وقتها حس میکنم هیچ کس حوصلهء خواندن پراکنده نویسی هایم را ندارد جز تو و بعضی وقتها مثل دیروز ... میفهمم خیلی ها هستند که قصه های من و تو را میخوانند ... خوشحالم ... خیلی خوشحالم بابت این که آدم هایی که همیشه دوستشان داشته ام هم خط خطی هایم را مرور میکنند ... دلم میخواهد خیلی خوبتر از خودم بنویسم اما بلد نیستم ... من فقط مینویسم همان طوری که توی بچگی هایم برای زنگ انشایی که بهترین زنگ مدرسه بود مینوشتم ... رفیق ... تو همیشه به من دلگرمی دادی ... اگر تو نبودی شاید من هیچ وقت هوس نوشتن به سرم نمی افتاد ... رفیق ... رفاقت ... شاید همه چیز از همین کلمه شروع شد ... یادت هست ... سه سال پیش ... زنگ ادبیات ، قصهء شازده کوچولو ... مائده های زمینی ... ناتانائیل ...

امروز به این فکر میکنم که فرقی نمیکند با چه اسمی صدایت کنم ... حتی اگر ببین صدایت کنم هم با تمام ببین هایی که تا به حال گفته ام فرق میکنی ... مخاطب است که به جمله ها ارزش میدهد ... تو تویی رفیق که به هر کلمه ای که مینویسم رنگ خودت را میدهی ...

من به تو احتیاج دارم ... به این که کنارم قدم برداری ... به این که پا به پایم بیایی گهگاه ... به این که دلخوشی ام باشی وقتی دلم به هیچ چیز خوش نمیشود ... من به تو احتیاج دارم ... تنها تو رگ خوابم را بلدی ... تنها تو بلدی که از ته دل بخندانی ام ... من کنار تو فقط این طوری ریسه میروم از خنده ...

رفیق ... حیف شد ... ته دلم خیلی میسوزد ... کاش بیشتر حواسمان بود ... وقتی یکی از بچه های خوب دنیا کم میشود ، تعادل زمین به هم میخورد ... من نمیفهمم چرا ... رفیق ... تو همیشه باش ... مثل خودت ... دست میبرم ته چشمم و مشت مشت ستاره هایم را میریزم توی نوشته هایم ... که برداری ... هرجایی که ستاره هایت کم شد ، من هستم ... من با تمام ستاره هایی که هر شب به خاطر تو از آسمان جمع میکنم ... تو را به خدا قسم بزرگ نشو ... من عاشق بچگی های توام ... عاشق بچگی های خودم ...

 وقتی دستم به دست تو گره باشد ... دنیا را هم میتوانم نجات دهم ... خنده دار نیست ... دنیا مال بچه هاست ... مال من و تویی که به معجزهء دوست داشتن کودکانه یمان هیچ وقت شک نکردیم ... من خیلی دختر خوشبختی ام ... از همان وقتی خوشبخت تر شدم که تو دست بردی سمت آسمان که برای من دعا کنی ... برای من که یک روز در میان هوای چشمهایم ابری میشود ...  

صبر میکنم هزار سال هم که بخواهی صبر میکنم که خستگی ات در برود ، فقط قول بده خستگی ات که تمام شد با من بازی میکنی ... من عاشق بازی کردن با تو ام ... تو از همه بهتر بازی کردن را بلدی ... حتی اگر حوصله بازی هم نداری گولم بزن ... بگو صبر کنم تا حوصله ات بیاید سر جایش ... من همیشه منتظرم که همبازی ام بشوی ... هر بازی ای که تو بخواهی ... هر چی تو بگویی قبول است ...

دوباره گریه ام گرفته ... من از همه چیز قصه میسازم ... من این قدر توی دنیای خودم وتو غرقم که انگار هیچ چیز دیگری به چشمم نمی آید ... مشتم برای تو که همیشه رو راستی ، تا ابد باز باز است ...

ساده مینویسم ... سادهء ساده ... شاید دنیا لنگ خندیدن ما نباشد ... شاید نبودن من و تو روی جاذبهء زمین تاثیری نداشته باشد ... شاید ... شاید ... شاید ... اما مطمئن باش قشنگترین بخش دنیای من خنده های توست ... مطمئن باش که تعادل دنیای من به بودن تو خیلی خیلی مربوط میشود ... مطمئن باش که ...

وقتی نوشتمت رفیق ... خیلی خیلی پایت می ایستم ... خیلی خیلی ... روی من حساب کن ... هر چند که زیاد گریه میکنم ، هر چند که زیادی سر به راه و حرف گوش کن شدم این روزها اما ... به خاطر تو میتوانم زمین و آسمان را به هم بزنم ... من به خاطر تو شورش میکنم ...

عزیز من ... بهترین پسر دنیا ... خط آخر را برمیگردانم سمت تو ... من هیچ وقت یاد نمی گیرم که به اندازهء تو خوب باشم ... من فقط نوشتن بلدم ... مینویسم به تلافی همهء روزهایی که هستی ... بزرگترین دلیلی که برای ادامهء دوست داشتنت دارم همین است ... همین که تو با تمام بچه های دنیا فرق داری ... این قدر فرق داری که هیچ کس نمیتواند حتی یک ذره شبیه تو باشد ... دوستت دارم به خاطر این که خود خود خودت هستی ... ممنونم بابت همه چیز ... بابت این که با بودنت به من جرئت دوست داشتن و متفاوت بودن و بچگی کردن را میدهی  ... و حتی بابت این که گهگاه به گریه ام می اندازی ...

به تو همه چیز می آید اما ... لطفا رنگی بپوش ...

مهسا

 

نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

و ان تجهر بالقول فانه یعلم السر و اخفی ... و اگر به آواز بلند یا آهسته سخن گویی یکسان است که همانا خدا بر نهان و مخفی ترین امور جهان کاملا آگاه است ... طه ... هفت ...

به نام خدای من ... خدایی که همهء کارهایش بی اندازه به موقع و به جاست ... خدایی که درست سر بیست سالگی پای عشق را با تو ، با تو که بهترین پسر دنیایی، به زندگی ام باز کرد ... و حالا هنوز ادامهء دوست داشتنت را توی بیست و یک سالگی ام زندگی میکنم ... به نام خدای من ... خدای خوبی که توی چشمهای درشت و تیره ات همهء قشنگی های دنیا را یکجا برای من خلاصه کرده ...

سلام ... پنجم مهر ماه هشتاد و نه ... مهر ماهی که همیشه برایم پر از اتفاق بوده ... و اتاقم که هنوز امن ترین جای دنیاست ...

خوبم ... این قدر خوبم که دوباره حال و هوای دوست داشتن افتاده توی سرم ... این قدر خوبم که باور کردنی نیست ... تابستان تمام شده و من تازه تازه دارم حرارت میگیرم ... دارم از دوست داشتن تب میکنم ... انگار دلم دوباره لرزیده ... و ... و دوستت دارم ... به همین سادگی ... به سادگی سلام کردن ، به راحتی احوال پرسی ... من مثل آب خوردن ، جملهء دوستت دارم را دم گوشت تکرار میکنم ... کاش بخوانی ... کاش بفهمی که خیلی خیلی راست راستکی دارم مینویسم ...  

مهر ماه خیلی زود رسید ... من از مهر ماه هنوز میترسم ... من از مدرسه رفتن هنوز میترسم ... من خیلی ترسو شده ام ... کاش میشد که ترسم بریزد ... من از تمام اتفاق های یکهویی میترسم ... حواسم هست که دست از پا خطا نکنم و با این حال هنوز خیالم راحت نیست ... خدایا تو را به بزرگی ات قسم خوشبختی ام را برایم نگه دار ...  من از مهر ماهی که بوی دلتنگی بدهد ، از مدرسه ای که بوی تنهایی بدهد میترسم ... من از همهء اتفاق های بدی که توی پارسال جمع شده بود ، هنوز میترسم ... چقدر پاییز بدی بود ... گریه گریه گریه ... به پهنای صورتم گریه میکنم ... با اشکهای درشتی که تو هیچ وقت بی وقفه ریختنشان را از نزدیک ندیده ای ... حالم خوش نیست ... دلهره دارم ... من میترسم ... دلم نمیخواهد مدرسه بروم ... میترسم مدرسه دلخوشی هایم را از من بگیرد ... توی تنم حس و حال جنگیدن نیست ... من تاب نمی آورم ... من می میرم ... توی پاییز تنها ولم نکن ...

گریه میکنم ... بیخودی نه ... تو میفهمی که دارم از فرط دوست داشتنت گریه میکنم ... تو میفهمی دوباره چه مرگم شده ... تو میفهمی ... ولی به روی من نیار ... به روی من نیار که میفهمی نفسم به نفست بند شده ... به روی من نیار که میفهمی ته همهء نق نق هایم میرسد به اینجا که بهانهء تو را بگیرم ... به روی من نیار که میفهمی توی این دنیا فقط تو یکی را دلم میخواهد ... آخ ... آخ که چقدر بی کسم این روزها ...

من تنهاترین بچه مدرسه ای دنیا ام این روزها ... دوباره برگشتم به هفت سالگی ام ... به اولین روز مدرسه ... به ترس ... به دلهره ... من هنوز عاشق جادهء کویری راه مدرسه ام ... من هنوز عاشق صبح خیلی زودم ... من هنوز عاشق مدرسه یمانم ... عاشق راهروها ، حیاط ، پله ها ، کلاس ... من سه سال دل به دل مدرسهء کوچکمان داده ام ... اما ... اما امسال ... ته دلم میترسم ... کاش ته ترسم برسد به دلخوشی ... کاش ته گریه هایم برسد به خنده ...

حواسم هست ... حواسم به تمام قول هایی که دادم هست ... حواسم هست که دختر خوبی باشم ... به خدا زیر قولم نمیزنم ... اذیت نمیکنم ... میبینی چقدر ساکت ترم از همیشه ... دارم سر قولی که به تو دادم پا فشاری میکنم ...

تو خیلی خوبی ... من میفهمم تمام خوبی هایت را میفهمم ... اما از عهدهء جبرانشان بر نمیایم ... به خاطر همان قول هایی که به تو داده ام ... به خاطر همهء نبایدها و شرط و شروطی که بیخ گلویم را گرفته و دارد خفه ام میکند ...

من دختر خوشبختی ام ... این خوشبختی نصفش به خاطر توست ... شریک خوشبختی من تویی ... تویی پسر ...

دلت دریاست ... به دل کوچکم ببخش ...

دیشب که گریه میکردم ... دیشب که دیرتر رسیدم خانه ... دیشب دلم میخواست یکی بود ، یکی که دعوایم میکرد و با نگرانی میگفت این وقت شب شخصی سوار نشو ... باز بی نهایت کمبود محبت گرفته ام ... اما خوب من به درک ... تو خیلی حواست باشد ... دیر وقت بیرون نرو ... شخصی هم سوار نشو ... من دلم هزار راه میرود ...

این روزها خیلی یک نفر را کم دارم ... یکی که پشتم بایستد و چشم غره برود برای همهء آدمهایی که اذیتم میکنند ... من خیلی کمبود محبت دارم ... کمبود حمایت ...

خدایا تو باش ... تو کفایتم میکنی ... خدایا شکر ... هزار بار شکر ...

مهسا

 

نوشته شده در ٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |

قال لا تخافا اننی معکما اسمع و اری ... خدا فرمود : هیچ نترسید که من با شمایم و گفتارتان را میشنوم و رفتارتان را میبینم ... طه ... چهل و شش ...

به نام خدای من ...  خدایی که هیچ وقت برای مهسا کوچولویش کم نگذاشت ، هیچ وقت ... خدایی که همیشه قشنگترین اتفاق ها را سر راه قصه ام چیده ... خدایی که دلم به معجزه های سر بزنگاهش حسابی خوش است ...  به نام خدای من ... خدایی که امسال برای تولدم حسابی سنگ تمام گذاشت ...

بیست و سوم شهریور ماه هشتاد و نه ... توی دل شبی که هلال ماهش زیباترین هلال ماهی ست که تا به حال دیده ام ... و اتاقم که امروز بیشتر از همهء روزهایی که گذشته رنگ صورتی اش را دوست دارم ...

به دور و برم خوب نگاه میکنم ... به تمام چیزهای دوست داشتنی ای که دارم ... توی زندگی ام میگردم ، میگردم ، میگردم و سر گیجه میگیرم از این همه خوشبختی که روی هم تلنبار شده ...

آخ خدا ... من با این همه ذوقی که دارم ، با این همه قندی که توی دلم آب شده ، چکار کنم ... خداجانم من چطوری شکر کنم این همه مهربانی ات را که مدام خرجم میکنی ... خدایا ... گریه گریه گریه ... من هنوز زیاد گریه میکنم ... از بس که خوشحالم گریه میکنم ... اشکهایی که امشب میریزم با همهء اشکهای تمام عمرم فرق دارد ... من خوشحالی ام را گریه میکنم ... من دوست داشتنم را گریه میکنم ... من ...

با این که سه سال شده که مدام مینویسم اما هنوز گاهی وقتها مثل امروز توی نوشتن بعضی چیزها کم میاورم ... هنوز یاد نگرفتم چطوری این همه خوشحالی ام را بریزم توی کلمه ها ... هنوز یاد نگرفتم چطوری با جمله ها کنار بیایم که ته دوست داشتنم را بنویسم ... هنوز ... من هنوز هیچ چیز بلد نیستم ... من فقط مینویسم ... این قدر مینویسم که تمام نوشتنی های دنیا تمام شوند ... این قدر مینویسم که تو و خودم را برای همیشه توی قصه ها نگه دارم ...

حالم شبیه آدم هایی است که همهء بازی های چرخونکی شهربازی را هزار دور با ذوق سوار شده باشند ... هم خوشحالم ، هم گیج ... ته دلم هی زیر و رو میشود ... نمیفهمم چی شده توی زندگی من که این قدر همه چیز سر جای خودش رفته ... من مدتهاست فقط نگاه میکنم و ... همه چیز خود به خود بهتر از رویاهای من شده ...

بنشین ... بنشین عزیز دلم ... همین جایی که هستی ... از همین فاصله ای که اصلا برایم اندازه اش مهم  نیست ... بنشین و بگذار که با دل سیر نگاهت کنم ... بگذار به قشنگترین منظره های دنیا عادت کنم ... به چشمهای تو ...

حالم خوش نیست ... مثل بچه ای شدم که یکهو پرتش کرده اند وسط تمام اسباب بازی هایی که همیشه آرزویشان را میکرده ... هول برم داشته ... توی دلم غوغایی به پاست که نگو و نپرس ...

من تنها نیستم ... این قدر تنها نیستم که روز تولدم به اندازهء همهء بیست و یک سال گذشته تبریک شنیدم ... این قدر تنها نیستم که ... آخ خدا ...

گفتم که همهء طلسم ها یکجا با هم شکسته شده ... امسال اولین سالی بود که روز تولدم گریه نکردم ... امسال اولین سالی بود که وقت فوت کردن شمعم خیالم از برآورده شدن آرزویم راحت بود ... امسال ... بهترین تولد زندگی ام بود ...

شاید ته همهء این خوشبختی ها که سرم ریخته میرسد به دل خودم ... به دل خودم که یکهو نفهمیدم چطور آرام گرفته ...

عین بچه ها تمام زندگی ام را توی بغلم محکم گرفتم و دلم نمیخواهد از جایی که هستم تکان بخورم ... من همه چیز را همین طوری که الان هست دوست دارم ... همین جا بایست ... بگذار سیر تماشا کنم لحظه هایی را که تنها نیستم ... من چقدر خوشبختم که تو هستی ...

برای خوشحال بودنم به زحمت نمی اندازمت ... فقط بخند ... همین برای تمام عمرم کافیست ... همیشه باش ... حتی اگر شده جیره بندی کن محبتت را ، اما همیشه باش ... نگذار ترس رفتنت دوباره به دل کوچکم بیفتد ... من هیچ وقت تاب نبودنت را نخواهم داشت ...

به خودم ریز ریز میخندم ... به دختر کوچولویی که یکهو بیست و یک ساله شد ... به خودم میخندم و یاد تو می افتم رفیق ...

ممنونم که روی کیک تولدم شیش تا شمع صورتی گذاشتی ... من هنوز با تو مثل شش سالگی ام هستم ، صاف و ساده ... من با تو همیشه خوبم ... این قدر با تو هی خوبتر میشوم که دلت را بزند ...

بخند ... صدای خنده های تو بهترین قسمت زندگی مهساست ... بد مزه ترین غذای دنیا را هم وقتی که تو هم سفره ام باشی ،  با اشتها میخورم ...

شاید من ته ماندهء آدمهایی باشم که این قدر الکی خوش اند ... اما خوب من همینم ... کاریش هم نمیشود کرد ... کوچکترین چیزهای این دنیا برای من یک دنیاست ...

مهم نیست مهندس بشوم یا کارشناس یا چه میدانم فوق لیسانس یا هر چیز دیگری ... من مدرسه رفتن را به خاطر تو دوست دارم ... خوشبختی به هیچ چیز ربطی ندارد ... من هر کاری کنم هی خوشبخت میشوم ... چون تو هی توی زندگی ام هستی ... وقتی با هم سر کلاس باشیم ، مهم نیست استاد هزار سال بیشتر هم نگهمان دارد ... من با تو خیلی با جرئت تر میشوم ... تو کمکم میکنی رفیق ... هر چند که جیغ ممتد میکشم اما با تو از رنجر سوار شدن اصلا نمیترسم ... مهم نیست اصلا بیفتم پایین به درک ... مهم این است که تا لحظهء آخر صدای تو توی گوشم باشد ... من حتی از درس برداشتن با بابامیر هم دیگر نمیترسم ، حتی از امتحان های پایان ترم ... من خوبم ... فقط کمی به سرم زده ... توی سرم انگار طبل میکوبند ... تو که از دیوانگی ام تعجب نمیکنی ...

ممنونم رفیق ... هزار بار ممنونم ... این قدر ممنونم که هی گریه ام میگیرد و قلب هایم شر شر از چشمهایم میریزند روی گونه هایم ... ممنونم بابت این که با من آهنگ طولانی تولدت مبارک را هی گوش دادی و غر نزدی ... ممنونم بابت این که بازی مسخرهء سینما چهاربعدی را با پیشنهاد من تجربه کردی و خم به ابرو نیاوردی ... ممنونم بابت این که برایم کفش دوزک و کلاه بوقی و کیک خوشمزهء شکلاتی و گینگیلی صورتی  خریدی ...  و از همه مهم تر ممنونم بابت این که روز تولدم بودی ... بودن تو برایم به اندازهء تمام دنیا می ارزد ...

از خدا میخواهم به من فرصت بدهد که تا وقتی که هستم هی مدام برایت محبتت را جبران کنم ... به بهانهء جبران هم که شده تا آخر عمرم هی توی قصه ات پرسه میزنم ... بگذار بمانم ... قول میدهم که نه شلوغ کنم ، نه اذیت ... فقط ساکت مینشینم این گوشه و تماشا میکنم ... یواش هم گریه میکنم ... موقع خندیدن هم دستم را میگیرم جلوی دهنم ... چی شد ؟ ... میشود که بمانم تا ابد ؟ ... هان ؟ ...

خیلی خیلی دوستت دارم ... ممنونم که رنگی میپوشی ... زنده باد تو ...

تولد مهسا کوچولو مبارک ...

 برای تشکر اسم نمی آورم ، من هنوز میترسم که چشممان کنند ... خرافات هم نیست ... اسپند و وان یکاد دیگر هیچ وقت یادم نمیرود ...

مهسایی که تولدش شده

 

نوشته شده در ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

قال رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدت من لسانی یفقهوا قولی ... پروردگارا  شرح صدرم عطا فرما و کار مرا برایم آسان گردان و عقده را از زبانم بگشا تا مردم سخنم را نیکو فهم کنند ... سوره طه ... بیست و پنج تا  بیست و هشت ...

به نام خدای من ... خدای دختر کوچولویی که یکی بود یکی نبود اول قصه اش ، بیست و دومین روز شهریور ماه شصت و هشت نوشته شد ... و حالا فقط یک هفته مانده به اول بیست و یکمین سال ... به نام خدای من ... خدای دختر کوچولوی سر به هوایی که خیلی خوشبخت متولد شد ... دختر کوچولویی که توی دنیای نقاشی ها و نوشته هایش تنها بزرگ شد ... دختر کوچولویی که هیچ وقت خیال ندارد که بی خیال بچگی هایش بشود ...

امروز آخر شب شانزدهم شهریور هشتاد و نه ... و اینجا اتاقم که خوش رنگ و کوچک است ...

و من ... من که ساکت نشستم این گوشه و تمام دلتنگی ام را زار زار گریه میکنم ... تمام خودم را ، همهء سالهایی که پشت هم گذشته را ... گریه گریه گریه ... هی گریه میکنم ... از خوشحالی ، از غصه ... یکی در میان ... میخندم و گریه میکنم ... دارم مرور میکنم ... مرور میکنم ...

دل خوشم ... به روزهایی که توی راه دارم ... دل خوشم ... به تمام چیزهایی که دم قصه ام صف کشیده ... دلخوشم ... روی پیشانی آدم که فرشته ها از اول نوشته باشند خوشبخت ، دیگر خوشبختی ات زورکی زورکی است ... من حتی قبل از این که بفهمم خوشبختی یعنی چی ، خوشبخت بودم ... توی خانهء کوچکی که پر از عشق سادهء پدر و مادرم بود ... بین عروسک هایی که هنوز هم که هنوز است با هم بازی میکنیم ...

چتری هایم را از پیشانی ام میزنم کنار و انگشت اشاره ام را آهسته به پیشانی ام میکشم ... دوباره گریه ام گرفته ... خط فرشته ها ... دختر خوشبخت ... من ... شهریور ...

دلم گرفته ... دارم امسالم را جمع و جور میکنم که بریزم توی چمدان گذشته هایی که حسابی تمام شده ... از شهریور هشتاد و هشت تا شهریور هشتاد و نه ... باید همین جا پروندهء این یک سال را ببندم ، باید خانه تکانی کنم و جا باز کنم برای قصه های جدید ... قصه های کهنه ، کهنگی ، خاطره ، آدم را از زندگی دور میکند ...

دستمال صورتی ام را بر میدارم ... از شهریور بگذریم ، از پاییز هم ... از زمستان هم ...  خاطره ای ندارم چون توی پیلهء خودم بودم غمگین و تنها ... میخواستم دوباره پروانه باشم ... بهار که شد پروانه بودم ... فرق داشتم ... فرق کردم ... دختر کوچولوی قصه بهتر از قبل میشد ، آرام و بی سر و صدا دنیایش را از دوباره میساخت ، تنهایی با دستهایی که به نظر همه خیلی کوچک بود ... خوشحالم که با تمام کوچکی ام شهامت انتخاب بزرگترین اتفاق ها را داشتم ... خوشحالم که نقش اول قصه ام هنوز خودمم ... این قدر خودمم که هیچ وقت شبیه هیچ کس نیستم ... این قدر خودمم که توی خودم زندگی میکنم و کاری به کار هیچ کس و هیچ چیز ندارم ...

بهار خوب بود ... تابستان خوب بود ... دنیای من یواش یواش تکمیل میشد ... بهتر از قبل ... و حالا شهریور ...

آرامم ... خیلی آرام ... گریه هایم بی صدا شده ... نه قهر میکنم ، نه بهانه میگیرم ، نه لج میکنم ، هیچ کاری نمیکنم ... توی زندگی هیچ کس زندگی نمیکنم ... توی قصهء خودمم ... این قدر پایم را از کفش همه کشیدم بیرون که دیگر حتی ردپایم هم جایی نمانده ...

من ساکتم ... توی گوشم هم که بزنی جز بغض کردن هیچ کاری نمیکنم ... نای دست و پا زدن ندارم ... یک سال ... یک سالی که گذشته را بی رحمانه فوت میکنم توی باد ... به زندگی آرامم نگاه میکنم ... به دختری که پر از رویاست ... پر از بلند پروازی ... پر از دوست داشتن ...

آخ ...آخ از دوست داشتن ... مادامی روز تولدم را دوست دارم که کسی باشد که تولدم را کنارش جشن بگیرم ... مادامی تولدم را دوست دارم که وقت فوت کردن شمعم ، وقتی چشمم را میبندم که آرزو کنم ، دلم بلرزد و یادم بیفتد که کسی هست که آرزوهایش برایم از آرزوهای خودم مهم تر است ... آخ ... آخ از دل نازکم ... آخ از اشکهای زیادی ام ...

من خوشبختم ... چون تو هستی ... رفیق یا هر کلمهء دیگری که ته معنی اش یک جوری به دوست داشتن میرسد ... چون تو هستی که با تمام بدی هایم با تمام خوبی هایت هنوز با منی ... هنوز با منی و مهربانی ات را خرج من که گهگاه زیادی بی خیالم میکنی ...

من خوشبختم ... چون تو هستی بابا حسین ، مامان سهیلا ، داداش علی کوچولو ...

من خوشبختم خدا ... تو خواستی ، تو وساطت کردی ... خدایا تو چقدر با مهسایت خوبی ... من این همه چیز های خوب خوب دارم ... خدایا شکرت ... هزار بار ... بارها و بارها ... شکر ...

همه چیز طوری عوض میشود که فکرش را هم نکرده بودم ... دم تولدم ... تمام تابستان ... اتفاق های خوبی که یکی یکی افتاد ... همهء نشدنی ها شد ... جادو شد ... جادو شدم ... جادو کردم ...

وقتی قرار باشد که اتفاق بیفتد می افتد ، هیچ کس هم نمیتواند که جلو دارش بشود ... انگار همه چیز فقط به قلب آدم بستگی دارد ... دلم که صاف شد ، قصه به جاهای خوبش رسید ... هر چیزی که میخواستم ، میشد ... زیر لب که آرزو میکردم ، بر آورده میشد ... دوست داشتن ، دوست داشتن بود که معجزه کرد ... من خوبم ... این قدر خوبم که فکرش را هم نمیتوانی بکنی ... کلی رویا دارم ... کلی دلخوشی ... دلم به کسی خوش نیست ... دلم به خدایی خوش است که وقتی همه تنهایم گذاشتند ، توی نومیدی ولم نکرد و ته دلم هی مدام خورشید روشن میکرد ... دلم به خودم خوش است به مهسایی که صبور شد ، آرام شد ، سازگار شد ... دلم به آدم هایی که دوستشان دارم هم خوش است اما بی توقع ... میفهمم که هیچ کس به هیچ کس وصل شدنی نیست ، میفهمم و از دور به دوست داشتنی هایم زل میزنم ... تمام عشقم را توی چشمم میریزم و فقط نگاه میکنم ... دوست داشتنم را ، لحظه های خوبی که میگذرد را ، تلنبار میکنم توی قلبم ، برای روزهایی که کم آوردم ، که تنها شدم ، که دوست داشتنی نبود ...

گریه میکنم ... مثل بچگی هایم ... مثل همان وقتها که دلم کلی توجه میخواست ... دم تولدم ... هنوز کمبود محبت دارم ... لطفا به من توجه کنید ... حداقل به اندازهء یک تبریک ... یک لبخند ... همین ...

اگر پر توقعی میکنم ببخش ... من همیشه زیاده خواه بودم ... این قدر زیاده خواه بودم که تمام آدم های خوب و دوست داشتنی را زورکی کشیدم توی زندگی ام و ول کنشان نشدم که نشدم ... همیشه همینم ... همین بودم ...

همهء طلسم ها یک جا با هم شکسته ... من خوبم ... با همه خوبم ... دوست داشتن را سرمشق میکنم ... روزی صد هزار بار با تو ... تا جایی که تو هستی ...

چیزی برای غصه خوردن ندارم ... صدقهء سری تو ، الهی دور سرت بگردم ... یک عالمه بهانه برای خوشحالی دارم فقط ...

قشنگ ننوشتم ... خیلی چیزها که توی ذهنم بود را ننوشتم ... نشد ... دوباره نشد ... گریه گریه گریه ...

نمیخواهم آرامش دنیایمان را به هم بزنم ... پس به هر چی که تو بخواهی راضی ام ... من با تو خوشبختم ... خنده هایت را از من دریغ نکن ...

برای تولدم ... برای تکرار روزی که مهم ترین روز زندگی ام بوده ... خدا جانم به معجزه های همیشگی تو احتیاج دارم ... هیچ وقت منتظر کادوی تولد نبودم ، منتظر جشن تولد حتی ... همیشه فکر میکنم بقیه حق دارند اگر توی شلوغ پلوغی های زندگی خودشان تولد مهسا را فراموش کنند ... اما توی مغزم جا نمیشود که خدا جشن تولد برایم نگیرد و کادو برایم نفرستد ... خدا جانم منتظرم ... این قدر منتظرم که مدام دلشوره دارم ... که مدام قند توی دلم آب میشود ... که مدام دل توی دلم نیست ...

دم تولدم ... دم روز خوبی که حسابی دوستش دارم ... دم در سال جدید قصه ام ... نشسته ام ، با چشمهایی که یک عالمه اشک تویشان جمع شده ... و چشم به راهم ... چشم به راه همهء آدمهایی که دوستشان دارم ... من هنوز از تنهایی میترسم ... خیلی میترسم ... وقتی که بترسم گریه میکنم و حتما سکسکه ام میگیرد ... بعدش هم حتما از گریه و سکسکه خفه میشوم و میمیرم ... تو که دلت نمیخواهد من از سکسکه بمیرم ؟؟؟ ... هان ؟؟؟ ...

منت به سرم بگذار و رنگی بپوش ...

مهسا

نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهسا نظرات () |

اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا ... تو خود کتاب اعمالت را بخوان ، که تو خود تنها برای رسیدگی به حساب خویش کافی هستی ...  سورهء اسرا ... آیهء چهارده ...

به نام خدای من ... خدای شبهای خوب ماه رمضان که توی خوشحالی هی طول میکشند ... خدایی که ... حواسش هنوز خیلی خیلی به ماست ...  خدایی که این روزها کنار خودم ، کنار تو ، بیشتر از همیشه حسش میکنم ...

سلام ...

اینجا آخرین شب مرداد ماه ... سی و یکم ... نفس نفس های ته مرداد که گره میخورد به شهریور ... شهریور من ...

آخ ... گریه میکنم زار زار ... همین جا توی ته داغی مرداد ، همین جا که امن ترین جای دنیاست ، مینشینم ... و زار زار گریه میکنم ... آخ ... آخ خدا ... من با این اشک هایم که این قدر دم مشکم اند ، چه کار کنم ... آخ خدا ...

امشب توی مرداد میخوابیم و فردا توی شهریور بیدار میشویم ... با لبخند میخوابیم و با لبخند بیدار میشویم ... یک لحظه هم فاصله نیست ... به قدر یک پلک به هم زدن فقط ... به شهریورم میرسیم ... به من ... قدمت به روی چشم ... رفیق !

شهریور ... ته تابستان ... داغی تابستان و خنکی پاییز دست به دست هم ... شهریور ... آخ خدا ... ممنونم که شهریور به دنیا آمدم ... ممنونم ... هزار بار ...

هنوز ماه رمضان پای سفرهء ماست ... هنوز قصهء حلیم و آش دم افطار ادامه دارد ... هنوز من خوشبختم ... حاضرم همیشه روزه باشم ، حاضرم فقط با آب افطار کنم ... حاضرم از گشنگی بمیرم ولی تنها نباشم ...

دور و برم باش رفیق ... شلوغ کن ... بخند به هر چیزی که دلت میخواهد ، فقط بخند ... من هنوز از تنهایی میترسم ... حواست هست چقدر خوشحالم ... حواست هست با این که عاشق حلیمم ، با این که طاقت گرسنگی ندارم ، اما وقتی تو هستی ... وقتی باشی ... وقتی بخندی ... گرسنگی یادم میرود ، افطار کردن فراموشم میشود ، حلیمم یخ میکند و از دهن میفتد ...

گریه میکنم ... زار زار ... به جای همهء لحظه هایی که تنهایی کشیدم و خم به ابرو نیاوردم ، گریه میکنم ... به جای همهء لحظه هایی که بد بودم ، به جای همه لحظه هایی که اشتباه کردم ، به جای همهء لحظه هایی که رنجیدی ، گریه میکنم ...

خوشحالم و گریه میکنم ... دستبند صدفم را دم گوشم میگیرم و به صدای دریایی که تویش ریختی برایم رفیق گوش میکنم ... به صدای خنده هایت ، به صدای خنده هایمان که ریختم تویشان گوش میکنم ... به صدای قلبت ، به صدای قلبم ... به خوشمزگی حرفهایت ، به آرامش نگاهت ، به تو ... به خودم ... به همه چیز از توی همین صدف های کوچولو گوش میکنم ... گوش میکنم و گریه میکنم ... از بس که دوستت دارم گریه میکنم ...

چقدر فشفشه بازی با تو را دوست دارم ... چقدر دور دور زدن توی شب با تو را دوست دارم ... چقدر جیغ زدن آهنگ های قدیمی با تو را دوست دارم ... چقدر بازی کردن با تو را دوست دارم ... چقدر ... چقدر ... چقدر تو را دوست دارم ... همین طوری که هستی ... همین طوری ...

هیچ چیز توی زندگی به اندازهء دوست داشتن مهم نیست ... مهم نیست که من زیاد گریه میکنم ، چون به همین اندازه زیاد هم میخندم ... میخندم ، وسط گریه میخندم ... من دیوانه ام ... از اول هم دیوانه بودم ... گردن هیچ کس هم نمیتوانم بیندازم ، نه گریه هایم را ، نه دیوانگی ام و نه حتی تنهایی ام را ...

اگر این قدر زیاد نمینوشتم توی دلم دیگر این قدر معلوم نبود ... مینویسم چون دیگر هیچ وقت دلم نمیخواهد مشتم را ببندم ... چون دلم میخواهد برای همیشه دختر خوبی باشم ... چون حوصله ندارم ادای آدم بزرگهای سیاست مدار را در بیاورم ...

من کودکم ... از هزارسال قبل تا هزار سال بعد ... درکم کن ... بچه ها خیلی از تنهایی میترسند ... درکم کن ... مثل تمام این سال هایی که گذشته ... وقتی یکهو وقتی که نباید اشک توی چشمم جمع میشود ، وقتی صدایم یکهو میگیرد ، وقتی بیخودی ساکت تر میشوم ، وقتی نگاهم را میدزدم ، وقتی حتی بهانه میگیرم ... همهء اینها فقط یک دلیل کوچولو دارد ... ترس تنهایی ...

من دختر محکمی ام اما ... برای محکم بودنم به تو احتیاج دارم ... به دستت که از روی دوستی به سمتم درازش میکنی ... به دستت که ... وقتی میخورم زمین بلندم کنی ... به دستت که ... به دستم گرهش کنی و دعا کنیم ...

خدایا حواست به دوستهای من باشد ها ... خدایا حواست به مهسای بازیگوشت باشد ها ... خدایا کمکم کن هیچ وقت هیچ وقت دسته گل به آب ندهم ...

من خیلی خسته ام ... باید بخوابم ... امشب توی مرداد میخوابم و فردا وقتی بیدار شوم ، شهریور شده ... صبح که شد دوست داشتن خنک تر از قبل  با من متولد میشود ... صبح که شد تو میهمان منی ... توی شهریور من ... شب بخیر ...

مهسا

 

نوشته شده در ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهسا نظرات () |


Design By : Night Skin